تبليغاتX
شماطیل


شماطیل

شیعه تا چشمان خود وا کرده است اشک را هر لحظه معنا کرده است





















كه كلمه در جهاني كه فهمش نمي كنند عدمي است كه وجود خويش را حس مي كند و يا وجودي كه عدم خويش را.                                               

و در آغاز هيچ نبود  كلمه بودو آن كلمه خدا بود . عظمت همواره در جست وجوي چشمي است كه او را ببيند . و خوبي همواره در انتظار فردي است كه او را بشناسد و زيبايي همواره تشنه ي دلي كه به او عشق ورزد.

و جبروت نيازمند اراده اي كه در برابرش به دلخواه رام گردد . و غرور در آرزوي عصيان مغروري كه بشكندش و سيرابش كند.

و خدا عظيم بود و خوب و زيبا و پر جبروت و مغرور . اما كسي نداشت. خدا آفريدگار بود . و چگونه مي توانست نيافريند؟

و خدا مهربان بود و چگونه مي توانست مهر نورزد ؟ "بودن" "ميخواهد" !  وازعدم نميتوان ساخت . وحيات انتظارمي كشد.و از عدم كسي نميترسد.   و داشتن نيازمند طلب است. و پنهاني بي تاب گفتن و تنهايي بي قرار انس وخدا از بودن بيشتر بود و از حيات زنده تر واز غيب پنهان تر و از تنهايي تنهاتر.و براي" طلب" بسيار داشت. و عدم نيازمند نيست. نه نيازمند خدا نه نيازمند مهر. نه ميشناسد نه مي خواهد ونه درد ميكشد ونه انس ميبندد و نه هيچگاه بيتاب مي شود.               

كه عدم نبودن مطلق است. اما خدا بودن مطلق بود. و عدم فقر مطلق بود و هيچ نمي خواست. و خداغناي مطلق بود وهر كسي به اندازه ي داشتن هايش مي خواهد. و خدا گنجي مجهول بود كه در ويرانه ي بي انتهاي غيب مخفي شده بود. و خدا زنده ي جاويد بود كه در كوير بي پايان عدم نفس مي كشيد .  دوست داشت چشمي ببيندش دوست داشت دلي بشناسدش ودر خانه اي گرم از عشق روشن از آشنايي استوارازايمان و پاك از خلوص خانه گيرد.             

سرود آفرینش .....

نوشته دکتر علی شریعتی       

نوشته شده در جمعه 23 آذر1386ساعت 9 بعد از ظهر توسط ابیضت عیناه| |

هر كسي به اندازه اي كه احساسش مي كنند هست.

هر كسي را نه بدان گونه كه هست احساسش ميكنند

 بدان گونه كه احساسش مي كنند هست.  

انسان يك لفظ است .

 كه بر زبان آشنا مي گذرد. و بودن خويش را از

زبان دوست ميشنود .

هر كسي كلمه اي است كه از عقيم ماندن مي هراسد

و در خفقان جنين خون

ميگيرد.                                                              

و كلمه مسيح است آنگاه كه روح القدس- فرشته ي

عشق – خود را بر مريم بي كسي بكارت حسن مي

زند و با ياد آشنا فراموش خانه ي عدمش را فتح مي

كند و خالي معصوم رحمتش را- كه عدمي است

خواهنده منتظر محتاج- از حضور خويش لبريز مي

سازد و آنگاه مسيح را كه آنجا چشم به راه شدن

 خويش بي قراري مي كند  ميبيند ميشناسد حس مي

 كند و اين چنين مسيح زاده ميشود .

كلمه" هست" مي شود در فهميدن" شدن"ميشود .

و در آگاهي ديگري به خود آگاهي ميرسد.


پی نوشت

بچه ها دعا کنین......  مشهدم زودتر جور بشه  سفر جنوبم هماهنگ بشه و به قول بر و بچ ریدیف بشه ! امتحـــــــــــــــانم !!!؟؟؟؟؟ واااااااااااااای خوب بدم !

می خوام تایتل وبلاگو عوض کنم . قبلش گفتم که بعدش حرف و حدیث پیش نیاد . مثلا بگن تا ما کردیم اینم یاد گرفت ..... چرا نگفتی ؟؟؟ فک کردیم وبلاگ تو نیست !!!!!....... از این حرفا .....

دیــــــــــــــــــــــــگه .............. یادم نمی یاد !!!

فعلا همین ......

التماس دعا شدیداً .

نوشته شده در چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 9 بعد از ظهر توسط ابیضت عیناه| |

و در آغاز هيچ نبود كلمه بود و آن كلمه خدا بود.

و كلمه   بي زباني كه بخواندش  وبي انديشه اي كه بداندش  چگونه مي تواند بود؟ 

و خدايكي بود و جز خدا هيچ نبود وبا نبودن چگونه مي توان بودن ؟  

و خدا بود وبا اوعدم و عدم گوش نداشت .

حرفهايي هست براي گفتن كه اگر گوشي نبود نمي گوييم.

و حرفهايي هست براي نگفتن .

حرفهايي كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمي آرند.

حرفهايي شگفت زيبا اهورايي همين هايند .

و سرمايه ي ماورائي هر كس به اندازه ي حرف هايي است كه براي نگفتن دارد.

حرفهاي بي تاب و طاقت فرسا . كه همچون زبانه هاي آتشند و كلماتش هر يك انفجاري را به بندكشيده اند.

كلماتي كه پاره هاي بودن آدمي اند .اينان همواره در جست وجوي مخاطب خويشند اگر يافتند يافته مي شوند.

در صميم وجدان او آرام ميگيرند. و اگر مخاطب خويش را نيافتند نيستند.

و اگراورا گم كردند روح رااز درون به آتش مي كشند و دمادم حريق هاي دهشتناك عذاب برمي افروزند .

و خدا براي نگفتن حرفهاي بسيار داشت .

كه در بي كرانگي دلش موج ميزد و بي قرارش مي كرد .

و عدم چگونه ميتوانست مخاطب او باشد؟

هر كسي گمشده اي دارد و خدا گم شده اي داشت.

 

هر كسي دو تاست و خدا يكي بود .

 

 

 

ادامه مطلب ....... پست بعدی!!!!

نویسنده : دکتر شریعتی

برگرفته از مقاله آفرینش در پایان کتاب کویر

نوشته شده در پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 9 بعد از ظهر توسط ابیضت عیناه| |

 

قلب من قالی خداست

تار و پودش از پر فرشته هاست

پهن کرده او دل مرا

در اتاق کوچکی در آسمان خراش آفتاب

برق می زند

قالی قشنگ و نونوار من

از تلاش آفتاب

*

شب که می شود خدا

روی قالی دلم

راه می رود

ذوق می کنم گریه میکنم

اشک من ستاره می شود

هر ستاره ای به سمت ما می رود

یک شبی حواس من نبود

ریخت روی قالی دلم

شیشه ای مرکب سیاه

سال هاست مانده جای آن

جای لکه های اشتباه

*

ای خدا به من بگو

لکه های چرک مرده را کجا

خاک می کنند ؟

از میان تار و پود قلب

جای جوهر گناه را چطور

پاک می کنند؟

آه

آه از این همه گناه و اشتباه

آه نام دیگر تو است

آه بال می زند به سوی تو

کبوتر تو است

*

قلب من دوباره تند تند می زند

مثل اینکه باز هم خدا

روی قالی دلم قدم گذاشته

در میان رشته های نازک دلم نقش یک درخت و یک پرنده کاشته

قلب من چقدر قیمتی است

چون که قالی ظریف و دست باف اوست

این پرنده ای که لای تار و پود آن نشسته است

هدهد است

می پرد به سوی قله قاف دوست .

نوشته شده در دوشنبه 12 آذر1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط ابیضت عیناه| |

نوشته شده در سه شنبه 6 آذر1386ساعت 9 بعد از ظهر توسط ابیضت عیناه| |

چراغانی میلاد مسعود آن بزرگوار

نوشته شده در سه شنبه 6 آذر1386ساعت 9 بعد از ظهر توسط ابیضت عیناه|

 

دلم را سپرده بودم به بنگاه دنیا

و هی آگهی دادم به اینجا و آنجا

و هر روز

برای دلم

مشتری آمد و رفت

ولی هیچ کس واقعا

اتاق دلم را تماشا نکرد

یکی گفت :

چرا این اتاق

پر از دود و آه است

یکی گفت :

چه دیوارهایش سیاه است !

یکی گفت :

چرا نور اینجا کم است

و آن دیگری گفت و انگار هر آجرش

فقط از غم و غصه و ماتم است !

و رفتند و بعدش

دلم ماند بی مشتری

و من تازه آن وقت گفتم :

خدایا تو قلب مرا می خری؟

و فردای آن روز

خدا آمد و توی قلبم نشست

و در را به روی همه

پشت خود بست

و من روی آن در نوشتم :

ببخشید دیگر

برای شما جا نداریم

از این پس به جز او

کسی را نداریم .

شاعری که اسمش در خاطرم نیست .................

نوشته شده در دوشنبه 5 آذر1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط ابیضت عیناه| |

سلام علی ال یس .... السلام علیک یا داعی الله و ربانی آیاته ..... سلام بر تو ای باب رحمت خداوند و کارگزار دینش .......سلام بر تو ای جانشین خدا و یاری کننده حقش .......سلام بر تو ای تلاوت کننده کتاب خدا و تفسیر کننده اش .....

دلم برایت تنگ است .

کی پرده از رخ ماه گونه ات برمی افتد ؟؟؟؟؟

یا الله !

جاتون خیلی خالی بود تو اون نم نم بارون . خواسته هاتونو خواستم . باشد که برآورده شود !

نوشته شده در یکشنبه 4 آذر1386ساعت 9 بعد از ظهر توسط ابیضت عیناه| |


Design By : Night Skin